بی پلاکی های جنگی که نیامده

توی جبهه ها همه جبهه ها یک قبری هست که شاعر لاغری توی آن خوابیده این برای هیچ کس مهم نیست یکسری آدمند که توی بیابان می افتند و هیچ کس سراغشان را نمیگیرد آدمهای بی عرضه ای که قبل از آنکه بتوانند فرار کنند گلوله خورده اند. این هیچ خوب نیست این اصلا عادلانه نیست. آدمها بالفرض هم که بمیرند نباید توی بیابان بی پلاک بمانند. پلاک خیلی مهم است پلاک سرباز از تفنگش خیلی بیشتر ارزش دارد. یک کسی باید یادش باشد. یک کسی باید یادش بیاید...

 

 
   


Thursday, August 31, 2006
 
جنگ جنگ تا پیروزی دو کورس
از این تاکسی به آن تاکسی کسی
تو را به خدا مرا دو نفر حسلب
اصلا حساب کن
نیمی از من در شلمچه پر
کلاغ پر
جای دندان های سگ روی استخوان هایم
تاکسی درمی شده نیم ِ دیگرم
تا پیروزی خیلی مانده است هنوز
بخواب
 
روی هر سنگی که خواستید بنویسید
اسمم را
گلوله آنقدر بزرگ بود
که من در تمام
جبهه پاشیدم

Tuesday, August 29, 2006
 
ببخشید قربان
یک پرنده آمد
صدای سوت و
بعدش
تمام تیم فوتبال ما
نه هست شد
به مادرش چه جور بگویم حالا؟
 
من اسب را دیده بودم
خودم
و ده بار دیده بودم
در خواب نه
یعنی دروغ چرا
تا قبر . . . آ . . . آ . . . آ . . . آ
همه اش خواب بود به گمانم
شما آقا سوار تانک
نه آن یکی شیرعلی بود که شقه شقه می آمد دستهاش
و من همه ی دایی ها را خاک کرده بودم
آن اسب در باران آمد
آن اسب بی سوار بی زين آمد
آن اسب را ديده بودم آقا
سوارش بود یکی
از نینوا آقا
بوی خون
همه اش خواب بود آقا
زندگی ام را می گویم خواب
خواب را می گویم محال
محال می شود خاطره
همه ی این سربازها اسب را که ديده اند
سوار هم
تا قبر بوده آقا
آ آ آ آ ما هم از جنگ ترسيده ايم
چه چالدران چه کازرون چه فاو

Monday, August 28, 2006
 
ما مخلص خدا هم هستیم
هر چه گفته باشد
منت دارد
ولی باور کن
آدم کشتن سخت است
آدم کشتن سخت است
 
اسیر

نامه ات دست سرباز عدنان بود
عکس مرتضی در جیبم
پای تو هنوز در آبادان . .
چین برداشته صورتم از
بگذریم
خبر شده ام عروس شده ای
پسرم را چه می کنی ؟

Sunday, August 27, 2006
 
این تپه ها را
همه را
بو کرده ام
فقط قیافه شان شبیه پستان توست
بین پستان تو
بوی دیگری دارد

Saturday, August 26, 2006
 
آمد ایستاد روی کوه
به دریای مردان نگاه کرد
باید می رفت
یک جا نوشته بودند
که باید می رفت
"ان شاء الله ان یراک قتیلا" گفته بودند
"ان شاء الله ان یراک اسیرا" که نمی گفتند
شمشیرش را کشید
اسب خسته را هی کرد
توی صف
سربازهای خسته
مرگ را
انتظار می کشیدند
 
روی تپه
پر از جنازه سربازهاست
آن پایین
بچه های دشمن
عملیات می کنند
یک کمی دورتر
حاجی می رود حمام
آن طرفتر
رضا یاد خانه افتاده

Tuesday, August 22, 2006
 
نامه برای حسین
نامه برای حمید
نامه برای مرتضی
نامه برای ماهان
نامه برای تورج
نامه برای شهيد
دست شهید به" امن یجیب " بند بود
که پر شد و خلاص

Sunday, August 20, 2006
 
مجید پر
رضا پر
مادر مرتضی پر
حسین پر
هدی پر
ولی و مصطفی پر
از آسمان این سنگر
کلاغی پریده است
از پنیر نوکش
بمبی آویزان
روباه این همه
بچه های کوچک
به گرد دمبش هم نمی رسد
"سرزمین آتیشه
کیشه
کیشه
کیشه
تو خاکش عاشقی میشه
کیشه
کیشه
کیشه"
تاپ تاپ
خمیرهای
بومب بومب

همه

شاعران جبهه
مسلسل دارند
"بگذار شعر آخر من تمام شود
پرنده نامرد
بگذار گلوله های من تمام شود
پیش بچه ها آبرو دارم"
مجید پر
رضا پر
مادر مرتضی پر
حسین پر
هدی پر
ولی و مصطفی پر
از آسمان این سنگر
کلاغی پریده است
"مجید جان
بابا
مجید جان
صدام هست هنوز؟
می شنویم جونی؟
آمبولانس مهدی میادش الان
مجید
خونتو نذار بره بابایی
این زمین لعنتی تشنه اس
بچه ها می رسن بابایی
دارم می آم
گلوله ها رو تحمل کن
باشه؟
رقیه سلام رسوند
حال مامان هم خوبه
برات کوکو فرستاد
همونجور که دوس داشتی
الو
مجید
بابا؟
الو"
مجید مورد نظر
به آسمان هفتم پر کشیده است
تقصیر دشمن نبود
پلاکش را
لااقل نگه دارید
 
پشت همین خیابان بود تانک
خواب نبود
و دست های من
فهمیده بودم
اما زیر تانک نمی رفتم

Saturday, August 19, 2006
 
پیشی مو

خنده دار بود. آدم خنده دار توی جبهه زیاد داشتیم. کارگرهای بدون دستمزد. دیوانه های عشق گلوله. حشرهای مدام جای خلوت قایم شو. منتهی او هم مثل الباقی خنده دار بود. وظیفه بود. از یک گوشه ای آمده بود به اسم احمد آباد. و همیشه نماز می خواند. با شلوار کردی و یک روسری که به شکمش سفت بسته بودند وقتی آمده بود جبهه. حاجی به همین یک مورد حساسیت داشت. می گفت خیلی پاک است رویم نمی شود از خدا نمازش را بشکنم. داوطلبها از این گریه زاری و اینها زیاد داشتند منتهی شب بیست و یکم زار مجیدی را همه داشتند. حاجی می آوردش جلو. تا چراغ خاموش می شد صدای زارش می آمد یک صدای عجیبی بود مثل زار گربه ها توی شب. مادرم همیشه می گفت زار گربه زار زن است. ما نمی فهمیدیم یکبار به حاجی گفتم که زار مجیدی مثل زار گربه زار زن است. نگرفت چی گفتم. فحشم داد فرستاد توالت صحرایی را خالی کنم پشت سنگر. پشت همان سنگر بین حرامی آدمها هزار تا شهید داده بودیم تیر مستقیم دشمن بود. یکی آنجا یکی سنگر 242 که دم به ساعت هر وقت چلچله های دشمن می خواند. هر که تویش بود آسمان هفتم می رفت. آنقدر همه ترسیدند که کردندش نمازخانه. چلچله که خواند مجیدی توی نمازخانه بود تیر سقف ملاجش را ریخته بود روی جانمازش. روسری کردی هنوز به کمرش بسته بود. بهار ها هنوز صدای گربه می شنوم. یادجنگ می افتم.

Friday, August 18, 2006
 
شک کردم
به رفتن تو با خمپاره
ایمان آوردم
که این دنیا هرگز پایان ندارد
به راه تو رفتم بابا
به همان محکمی که گفته بودی
پایم حالا
توی راه کربلا جا مانده
 
پروانه از صدای گلوله نمی ترسد
پروانه گوشت سوخته دوست ندارد
گل پرپر خوابش را به هم می ریزد
پروانه ها را توی جنگ
لای کتابهای قصه می بینید

Thursday, August 17, 2006
 
نیش گندمی‌ات که باز شود
دختر ِسبزه
بهار می‌آید
با ماهی غمگینی در آغوشش
که سین‌های سفره
به سینی قبولش ندارند

«ما هم
کنار سبزی و برنج
شب عید
شهید داده‌ایم»


رضا مهرعلیان (+)
 
بچه قزوینه ها !! می خندند همه شان ... این را در جواب سوال من می گویند . آش خور است ، رنگ لباسش داد می زند . نشان می دهم که نشنیده ام ... هنوز ریکشان تا بنا گوش باز است . تقلایش برای جابجا کردن تانکر آبِ جلوی گروهان .... یکی از سرباز ها تا کمر از پنجره آویزان داد می زند " بابا تِ...کان نمی خوره ... زور نزن قزوینی !! ". آنقدر " کان" را غلیظ تلفظ می کند که من هم نمی توانم جلوی خنده ام را بگیرم . خودِ "بابا" هم دارد قهقهه می زند. تانکر را ول می کند می آید سمت اتاق ما ... می رسد کنار پنجره ... سرش را می آورد تو که جواب سربازها را بدهد ، مرا می بیند .... حرفش را می خورد اما هنوزمی خندد . سری تکان می دهد و سلام می کند ...جواب نمی دهم ... سرم پایین است . نگاهم میخکوب شده است روی آن همه خون .... خون دلمه شده ... رد پوتین های قرمز رنگ ... سربازها بی آنکه بپرسم دارند شرح ماجرا را برایم تعریف می کنند ... در رفته ... خودش زده .... کتفش پکیده بود ... سرم پایین است . پیرمرد خم شده ... می گوید و سرباز می نویسد ..... اسم؟ یوسف ....یوسفِ بابا .سرم پایین است .

به نقل از ولباگ (+)

Wednesday, August 16, 2006
 
فرمانده
فرمان داد
"آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ"
مین روی تش
کلید کرده بود

Tuesday, August 15, 2006
 
ستاره
تو شبیه ستاره های دیگری
ستاره ای که من دوست دارم
توی دامان دختری است
توی عینکش افتاده
دارد برای من شعر می نویسد
ببین ستاره
به او بگو
تقصیر من نبود
من دستهای او را
دوست تر از تفنگ داشتم

Monday, August 14, 2006
 
قطعنامه
و بعد گلوله ها را به ديوار
و آيفاهای خط شلمچه به اهواز را به موزه ها

تنها
تنها
تنها دلمان را به هيچ کس نبود بسپاريم

Sunday, August 13, 2006
 
به پشت گردن
سرباز دیگر فکر کن
و
وقتی که فریاد زدم
از تپه بالا برو
و وقتی که گفتم آتش
آتش کن
- آقا آتش مرا یاد داغی صبح سینه های مهری می اندازد
دستم به تیر نمی رود آقا
دستم به تیر نمیرود آقا

Saturday, August 12, 2006
 
به من گفته بودند
درد ندارد
و وقتی مردی
خدا خودش می آید به استقبالت
جنگ کیف داد
اعتراضی ندارم
گلوله درد داشت ولی
و وقتی مردم
خدا هم بعد مدتی
مرا یادش رفت
 
جای بهتری بود
برای من
در لبهای تو جایی بود هنوز
حتی اگر سلام نکرده باشی
بهتر بود
جای این همه کنسرو
لوبیا شده ام
و فردا زود می آیم
به خدا می شود او را
جای بهتری چال کرد
ار ما گفتن بود

Friday, August 11, 2006
 
جایی از جبهه بهتر برای رفتن نیود؟

راستش خانوم
ما حواسمان نبود
بدون اینکه بخواهیم قهرمان شدیم
گفتند
گفتیم
و تانکها کوجک شد
و سنگهای بچه ها بزرگ
زندگی کوچک شد
حتی اینکه
راضیه چه رنگی پوشیده
یا مهدیه
رفته خانه شوهر یا نه
همه چیز زندگی کوچک شد
و ما بزرگ شدیم
آنقدر بزرگ
که هیکلمان که روی مین رفت
وقتی ترکیدیم
تکه های تنمان هنوز
توی دیگ آبگوشت این و آن است
 
جان به جان آفرین
نه تسلیم
نه کشته فی سبیل الله
از بد حادثه آمده بود اهواز
که گفته بودند آقا
به جبهه خوش آمدی

Tuesday, August 8, 2006
 
فرمانده فرمان می دهد
سروان اجرا می کند
گروهبان نظارت می کند
و سرباز می میرند
گروهبان گزارش می دهد
سروان پاراف می کند
فرمانده نامه می نویسد
نامه می رود خانه
مامان می میرد
بابا شکسته می شود
مرضیه خیلی تنهاست
 
دویدم و دویدم
هیچ گرگی نبود
همه خاکریزها به هوا رفته بود
در آسمان یکی نبود
 
گلوله ها
می خورد به شب
به سقف آسمان
دانه دانه
سینه آسمان
می شود
سوراخ
سوراخ
سوراخ
خون روشن آسمان
روی سینه اش می ریزد
ستاره ستاره
برای مجید
داستان مرضیه می گوید
تا فردا

Sunday, August 6, 2006
 
جنگ را فراموش نکن. این همه پلاک های ما این همه شقایق که روی قبرهای ما روییده این همه زنها گفتند مردشان رفته شیرشان خشکیده اشک را پاک کن فانوسقه را بیاور ببند آدم آخرش یک جوری می میرد حالا خیال کن از پشت بام بیافتد یا با گلوله جنگ را فراموش نکن شاعر. آدم ها وقتی می ترسند وقتی خسته اند وقتی دلشان می خواهد و زنشان پیششان نیست تازه زیبا می شوند تازه می شود درباره اشان شعر گفت...
 
روی لباس های زير ِ تو
آرام گرفته ام
شير از دهان افتاد
و من شير نشدم
جنگ را برای هميشه فراموش کن
اين شير
در بيشه های باستانی خشکيده

Saturday, August 5, 2006
 
توی جبهه
پرنده نیست
پرنده هام
مث آدم از دوشکا می ترسن
پرنده ولی آزاده
نمی آرنش اجباری
پرنده گاهی میاد
وقتی که جنگ نیت
لبای مرده ها رو
جیک جیک
تک می زنه
همین
وگرنه پرنده از دوشکا می ترسه
 



عکس دخترت را بگذار لای زخمهات
شیر دادنت را ندیده ام
هی بخند
این حلقه برای من
داماد می شوم
خواب دیده ام
عکس های زنت را بگذار لای دندان هات
از شورت سربازها بهتر است
 
خمپاره آخر که آمد
موهایم را
کز داد
دانه دانه اش
می سوزد
تا بیایم خانه
و تو
دستت را بگذاری
روی موهایم

Friday, August 4, 2006
 
نقل این میدان با اجازه ی سربازهای جنگ
و با پرداخت یک دقیقه سکوت
به ازای جان هر سرباز
آزاد است

Thursday, August 3, 2006
 
یک پوکه را توی دست گرفت و پرسید "این کی را کشته آن طرف خط؟" ما سکوت کردیم فرمان داد تا همه ما را تیر باران کنند. گفت "سرباز باید این چیزها را بداند"

Wednesday, August 2, 2006
 
سرباز روی حمایلش نباید بنویسد
عاشق مادر
سرباز نباید بنویسد
قربان چشمهایت مهری
این حرفها آدم را سنگین می کند
این حرف آدم را از مردن دور
وای چقدر من از مردن می ترسم
 
بوی شاش از سنگر ما
الو الو اباذر
کهنه های این نوزاد را کجای دلت پهن کرده ای
3x4
همه ی عکس ها به او
خنده های زنم را جا گذاشته ام سرهنگ
توی سنگر عراقی ها جاگذاشته ام
نمی شود بی لبخند زنده ماند
صدای خنده های دخترم
بگو طیاره ها خفه باشند
یادم باشد اسم دخترم را در نامه ی بعد بپرسم از زنم
و قطعه اش را
هرچه باشد
 
هر دو تای پای من را بریدند
خوشحالی؟
دیگر کلاغ پر نمی شود
دیگر پا مرغی نمی شود
دیگر نه هست نبودن در
سر پست
و دیگر دویدن بی اختیار از دست تیر نمی شود
دیگر همه مینهای دنیا هم
برای من خطرناک نیست
دیگر فوتبال یواشکی بین سیم خاردار نداریم
دیگر
لقط زدن به کمپوت سنگر همسایه
نیست
دیگر هر خمپاره ای هم که بیاید
فرار نخواهم کرد
من شجاعم
هر دو پای مرا قطع کرده اند
دیگر دلیلی برای فرار من نیست