بی پلاکی های جنگی که نیامده

توی جبهه ها همه جبهه ها یک قبری هست که شاعر لاغری توی آن خوابیده این برای هیچ کس مهم نیست یکسری آدمند که توی بیابان می افتند و هیچ کس سراغشان را نمیگیرد آدمهای بی عرضه ای که قبل از آنکه بتوانند فرار کنند گلوله خورده اند. این هیچ خوب نیست این اصلا عادلانه نیست. آدمها بالفرض هم که بمیرند نباید توی بیابان بی پلاک بمانند. پلاک خیلی مهم است پلاک سرباز از تفنگش خیلی بیشتر ارزش دارد. یک کسی باید یادش باشد. یک کسی باید یادش بیاید...

 

 
   


Tuesday, September 4, 2018
 
- همه‌ی خونه‌ها رو خراب کردیم قربان
- خوب؟
- بعد همه‌ی مزارع رو شخم زدیم با مسلسل قربان
- خوب؟
- رفتیم توی سنگرا و مسلسلا روگذاشتیم توی بلندی
- خوب؟
- بعدش تا دونه‌ی آخر گلوله‌ها مون رو در راه میهن خرج کردیم قربان
- خوب؟
-  همه مردن بارون گرفته
- هان 
- اومدیم اجازه بگیریم با پوکه‌های فشنگ خونه بسازیم

Sunday, August 5, 2018
 
به مردهای دونده بگویید
 تپه
تا ابد 
سهم مسلسل‌ها ست


Monday, July 16, 2018
 

تفنگ‌های ما شبیه هم بود
و ما شبیه هم بودیم
و غصه‌های ما شبیه هم بود
و دست‌های ما هم
و سنگرها و زن‌ها
سنگرهای ما و دست‌های ما
ما را
نگهبان نشد از هم
تفنگ‌های ما بر زمین جبهه‌ها
و زن‌ها و غصه‌ها
تنها ماندند

و جهان مثل حدقه‌ها 
از چشم‌ها خالی شد

Monday, May 21, 2018
 

خوب روز اول جنگ‌مان بود جوان بودیم.  کلاه رامتین را دسدش ده کرده بودیم برای خنده و اینها حواس‌مان نبود. قاسمی پیدایش شد با همان خط غمگین چین پیشانی همان دست‌های بزرگ و آتشی شده بود و حرف زد گفت اینجا هر وقتی ممکن است لحظه‌ی آخر باشد بهتر است آدم دهان‌ش بسته باشد همیشه گلوله می‌آید خمپاره می‌آید فرض کن آدم با دهان خنده و شوخی بمیرد دشمن چه می‌گوید گروهان چه فکر می‌کند مادر آدم چی؟ گفت تمام لحظه‌ها فکر مردن باشید همیشه فکر مردن باشید...
بعد دهلران رفتن هر باری گذرم به اهواز افتاد سراغ‌ش را گرفتم دفعه‌ی آخری گفتند مرده انگاری. چه‌جورش ولی یادشان نبود هیچکسی یاد استوار قاسمی نبود

Wednesday, May 9, 2018
 

گفت "اختیارش با خودت مرد بزرگی هستی هر جا که خواستی برو هر چه دوست داشتی بگوفقط..." و آفتاب توی چشمهاش طلوع کرد قهوه‌ای رنگ‌هاش را قلاب روح‌م کرد گفت "فقط گلوله نخورمن این‌جا" و به قلب‌ش اشاره کرد گفت "این‌جا گلوله نخورده‌ات را لازم دارم..." آدم وقتی می‌میرد هیچ‌جا پیدا نیست و من هنوز در سیاهی مطلق مادری لاغر می بینم با گیسهای ژولیده که دارد می‌کوبد روی قلب‌ش و بعد یاد گلوله‌ای می‌افتم و درد دوباره تمام جان‌م را می‌گیرد بیهوده گفته‌اند که مردن برای سربازها آسان است

Thursday, February 22, 2018
 
جنگ تمام شد
و بیابان را
کلاهخودهای خالی
و چکمه‌های خالی پر‌کرد
قمقمه‌های خالی
یکی یکی
از نبود آب و تشنگی مردند
و سرنیزه‌های زیبای خون‌آلود
مثل لبخندهای صاحبان تشنه‌اش
کم‌کم
خشک و تیره شد
خورشید
قبل اینکه 
ببیند مجتبی کجاست
مرده بود




Wednesday, January 24, 2018
 

وقتی آدم نیزه می‌خورد می‌میرد
و وقتی غذا نمی خورد می‌میرد
و مرده‌ها
مرده‌اند و نمی‌دانند
درد نیزه خوردگی
سخت‌تر از درد هیچ چیز نخوردگی است

Monday, October 16, 2017
 
‏من
حامل زخم‌هایِ تمامِ نبردهایی هستم
که از آنها
طفره رفتم

فرناندو پسوا

Sunday, October 15, 2017
 

به تو می گویند
در فلان ساعت
فلان جا مرده
و وقت مردن حال‌ش
و اصلن خودش
کاملن عالی بود
با عکس پرچمی کوچک
روی سینه
و عکس تو 
در جیب لباس سربازی
بعد پوتین را به هم می‌کوبند
وروی کله ی ارنست
دست می کشند
بعد می‌روند
و تو
تا ابد تنهایی
و می‌فهمی 
حال من وقت مردن چی بوده

Thursday, September 28, 2017
 

می‌گویند
حالا که مرده‌ای
زیاد درباره‌ات می‌گویند
در مقاله‌های کیهان تو زنده‌ای
یرزقون
و در صدای تو دماغی آوینی
تو زنده ای
یحیی
یحیی
که او خفن است
و تو
زنده ی جاویدی
راستی
اسم بچه‌ات جاوید است
دیروز زن‌ش دادیم و من هم منیژه بودم
شوهر نکردم
مرا یادت هست؟


Sunday, August 13, 2017
 
استحجاج
زن باید
مردش را
از ذکاوت انگشت‌هاش بشناسد
از گرانش بازوهاش
از خطوط تن‌ش
و من
که زنی معمولی از تهران ام
که گیسوان خرمایی‌م را
حتی
دریا ندیده
تو را
از چشم‌های ساده‌‌ات می‌شناختم
از سگرمه‌های تلخ ابروی‌ت
و از بوسه های بی صدای‌ت
و نفس‌های‌ت  
شب‌ها
و حالا نمی‌شناسم تو را
جنازه هم  ندارم حتی
از تو
حالا که سر نداری