بی پلاکی های جنگی که نیامده

توی جبهه ها همه جبهه ها یک قبری هست که شاعر لاغری توی آن خوابیده این برای هیچ کس مهم نیست یکسری آدمند که توی بیابان می افتند و هیچ کس سراغشان را نمیگیرد آدمهای بی عرضه ای که قبل از آنکه بتوانند فرار کنند گلوله خورده اند. این هیچ خوب نیست این اصلا عادلانه نیست. آدمها بالفرض هم که بمیرند نباید توی بیابان بی پلاک بمانند. پلاک خیلی مهم است پلاک سرباز از تفنگش خیلی بیشتر ارزش دارد. یک کسی باید یادش باشد. یک کسی باید یادش بیاید...

 

 
   


Monday, October 16, 2017
 
‏من
حامل زخم‌هایِ تمامِ نبردهایی هستم
که از آنها
طفره رفتم

فرناندو پسوا

Sunday, October 15, 2017
 

به تو می گویند
در فلان ساعت
فلان جا مرده
و وقت مردن حال‌ش
و اصلن خودش
کاملن عالی بود
با عکس پرچمی کوچک
روی سینه
و عکس تو 
در جیب لباس سربازی
بعد پوتین را به هم می‌کوبند
وروی کله ی ارنست
دست می کشند
بعد می‌روند
و تو
تا ابد تنهایی
و می‌فهمی 
حال من وقت مردن چی بوده

Thursday, September 28, 2017
 

می‌گویند
حالا که مرده‌ای
زیاد درباره‌ات می‌گویند
در مقاله‌های کیهان تو زنده‌ای
یرزقون
و در صدای تو دماغی آوینی
تو زنده ای
یحیی
یحیی
که او خفن است
و تو
زنده ی جاویدی
راستی
اسم بچه‌ات جاوید است
دیروز زن‌ش دادیم و من هم منیژه بودم
شوهر نکردم
مرا یادت هست؟


Sunday, August 13, 2017
 
استحجاج
زن باید
مردش را
از ذکاوت انگشت‌هاش بشناسد
از گرانش بازوهاش
از خطوط تن‌ش
و من
که زنی معمولی از تهران ام
که گیسوان خرمایی‌م را
حتی
دریا ندیده
تو را
از چشم‌های ساده‌‌ات می‌شناختم
از سگرمه‌های تلخ ابروی‌ت
و از بوسه های بی صدای‌ت
و نفس‌های‌ت  
شب‌ها
و حالا نمی‌شناسم تو را
جنازه هم  ندارم حتی
از تو
حالا که سر نداری

Monday, July 24, 2017
 

"بارون عجیب ه" گفت و رفت هر دفعه یادم می آد همین‌طور زیر لب گفته و رفته انگار نه انگار ما هستیم انگار نه انگار دنیا هست عین خیال‌شون نیست حرفی که می‌گن و شنیدی نشنیدی این اتفاق توی جبهه زیاد می‌افته به نامه می‌رسه یه تلفن می‌آد بعد یک نفر عجیب می شه سلام دنباله دار نداره دیگه گاهی فقط قر می زنه دیگه جون ترس نیست می زنه به خط  دو روز دیگه عکس ش به دیوار ه داستان‌ش گم انگار نه انگار خانی بوده خانی اومده خانی رفته آدمای رفتنی از اون اول نرفتنی اند بعدن رفتن‌هاشون بدیهی می شه مال رسول هم با یه برگ نامه شروع شد که آدرس‌ش گل داشت پاکت‌ش عجیب بود صورتی بود و بچه سال و آبی از اون راه راه های سرخ و آبی نبود بعد از اون نامه سه تا پاییز پشت هم فقط رد که می شد می گفت "بارون عجیب ه" بعد یه هو غم تمام جبهه رو پر می‌کرد

Tuesday, July 4, 2017
 

نجنگیدن انتخاب نیست جنگ ها همیشه وقتی اتفاق می افتند که دیگر نمی شود پیش خانه بمانی گلوله ها در می‌زنند و سراغ آدم را می گیرند آدم می رود واقعی  جنگ و شگفت زده می شود که این تفنگها که هم‌زمان عصا و مادر و خانه هستند چقدر سنگین‌ اند آن تگه سربی که اسم آدم نوشته روش چقدر  دور و دردناک و منتظر است مثل زن آدم که توی خانه منتظر است و آدم تازه می‌فهمد لحظه‌ها تا چه پایه فکر کرده اتفاق می‌افتند و چه راحت سر داغ پر حرف و بی صبر مدام خاطرات‌ش را مرور می‌کند و مدام به آدم می گوید چه شده که آمده چه شد که مانده چرا نمی رود؟
نجنگیدن انتخاب نبود گفت و گفت حالا دیگر حتی جنگیدن هم انتخاب نیست نگا به دستهاش کرد که دیگر انگشت نداشتند

Monday, July 3, 2017
 
"وقت هست
گریه کنیم
سربازهای زیادی
تا آخر این جنگ لعنتی می‌میرند
دستهای زیادی قلم خواهد شد
شعرهای بسیاری نانوشته خواهد ماند
بچه ها همه خواب اند
تو ولی بنویس
نوشتن
ارواح مرده ها را آرام می کند"

شلمچه
باز امشب شیدا بود
مرده ها
لنگان
لا‌به‌لای بوته ها
راه می رفتند
و برای سربازهای مرده
و آنها که بعدن می‌میرند
برای تک تک نامه‌های ننوشته
چکه چکه
گریه می‌کردند

Wednesday, June 14, 2017
 
دیشب
یحیی مرد
من
روی صورتش دست کشیدم
سرد بود
سرد خشک تندرا
با پوشش گیاهی تلخ
و دریاچه ‌ای از خون
که بوی جمیله می‌داد
 
زیرسیگاری را تکاندم در کیسه ی زباله
قاب عکس را تکاندم
که خاکش بریزد
آلبوم را تکاندم تا ازعکس ها
بریزد برف روییده بر سرو ریش
خودم را کجای خانه بتکانم
وقتی صدای بیسیم چی
در سرم الو می کشد هنوز؟

عمار عمار یاسر
عمار عمار یاسر
سوختیم برادر

سیگار را می تکانم در زیر سیگاری
حرکت از نو

شهرام شهیدی




Monday, June 12, 2017
 
دویدم تا پشت خاکریز
آنجا فرخ را خاک کرده بودیم
اسحاق را
ادموند
و میثم که داماد سنگرمان بود
بیبیب بیب
بیبیب بیب
چراغانی کرده بودیم که اولی را زدند
و توپ دوم را احمدرضا گرفت
می گفتند عقاب آسیا است
و توپ سوم ...
میثم به حجله رفت
نامردها
گربه را دم حجله سر بریده بودند

دویدم تا پشت خاکریز
جایی که ما را خاک کرده بودند

شهرام شهیدی
 
و ستون آبی رنگی از شهدا
گرد پرچم بود
سکوت آبی رنگی
از مردگان تشنه و ساکت
که بی وقوف و وقفه
پلک می زدند مدام
ستونی از مرده های یخ زده
چشم‌های مات

"ما جنگ را نبردیم ابالفضل
هیچ‌کس برنده نمی شود"

هیچ‌کس برنده نشد
مرد بی‌ملاحظه
هر دو شمشیرش را
ملاحم
بر زمین گذاشت
کویر را نگاه کرد
هر دو تای دست های تنهای‌ش
روی خاک مانده بود