بی پلاکی های جنگی که نیامده

توی جبهه ها همه جبهه ها یک قبری هست که شاعر لاغری توی آن خوابیده این برای هیچ کس مهم نیست یکسری آدمند که توی بیابان می افتند و هیچ کس سراغشان را نمیگیرد آدمهای بی عرضه ای که قبل از آنکه بتوانند فرار کنند گلوله خورده اند. این هیچ خوب نیست این اصلا عادلانه نیست. آدمها بالفرض هم که بمیرند نباید توی بیابان بی پلاک بمانند. پلاک خیلی مهم است پلاک سرباز از تفنگش خیلی بیشتر ارزش دارد. یک کسی باید یادش باشد. یک کسی باید یادش بیاید...

 

 
   


Sunday، May 20، 2012
 
غمگینم
چونان پیرزنی
که آخرین سربازی که از جنگ برمیگردد
پسرش نیست!


مایاکوفسکی
 
کافی است
زحمت کافی است
همین زخمت کافی است
کمی کوچک است
ولی
چونکه توی قلب بود
با دو نمره ارفاق
بمیر
جنگجوی بیچاره

عضلات خسته ام از شادی
فریاد می کشیدند

Thursday، May 17، 2012
 
نفس بزن کل راه را رفتم بالا 
آن بالا
مردی روی کوه ایستاده بود
گفتم "آقا
اسمتان چیست؟
از صدای تیرها نمی ترسید؟"
گفت
" اسم من شهید است"
و گفت
"تنها شهیدها از تفنگ ها نمی ترسند"

Saturday، May 05، 2012
 
تاریخ اما
با شنی های خونین
از خط گذشت
"هه"
با چای پای قرمز
در دشت
تا غروب
تاریخ تشنه بود
تاریخ خسته بود
تاریخ تنها بود

Thursday، April 26، 2012
 
بنفشه ای روییده بر اندام سرجوخه
بادی وزیده بر خشکی لب های سربازان هنگی که به فنا
گروهبان
خوابیده بر سایه سار تانک تسبیح می گرداند

تمام می شود
تمام نمی شود
تمام می شود
تمام نمی شود

Friday، April 20، 2012
 
 تیک تاک
تیک تاک
شب است
وتو
نگاهبان تنهایی خودت هستی
 
باد
 بهارها بوی مادر می آره؟
و صبح
از روهای رویای سنگر پیدا
مرخصی
مال بی مادر هاست
مادر که داشته باشی
با غصه ها و
بادها و بوی مادرها
تنها هستی
کسی برای بوسیدن نیست
سنگر با لبخندی
شانه اش را پیش آورده

Saturday، April 14، 2012
 
هوای اینجا
پر از خالی است
مثل رشت نیست که همه اش باران توی هوا باشد
بغض دارد هوا اینجا
گریه اش گرفته
نه به خاطر اینکه "مسعودی" مرد یا مجید و رضایی
هوای اینجا بدون توجه به آدمها
دائمن گریه دارد
مرا ببرید از شط
کمی درخت نشان من بدهید
و دختری که تمام لپهایش قرمز باشد

Monday، March 26، 2012
 
Mother care

بچه ام در حالت بازی
با سنگهای قبر
وقتی حواسم نبود
و قبر بابایش را می شستم
لیز خورد
و توی یکی از تابلوها افتاد
با سربندی و
ریش و لبخندی
گفتم
گفتم
"کودکم را بدهید
من کودکم را بوس نکرده بودم
لپهای قرمزش را
و دستهای چاقش را
بوس نکرده بودم
کنارش نخوابیده بودم به قدر کافی"

بچه ام ساکت بود
از توی تابلو
مردهای غمگین ریشو نگاهم می کردند