بی پلاکی های جنگی که نیامده

توی جبهه ها همه جبهه ها یک قبری هست که شاعر لاغری توی آن خوابیده این برای هیچ کس مهم نیست یکسری آدمند که توی بیابان می افتند و هیچ کس سراغشان را نمیگیرد آدمهای بی عرضه ای که قبل از آنکه بتوانند فرار کنند گلوله خورده اند. این هیچ خوب نیست این اصلا عادلانه نیست. آدمها بالفرض هم که بمیرند نباید توی بیابان بی پلاک بمانند. پلاک خیلی مهم است پلاک سرباز از تفنگش خیلی بیشتر ارزش دارد. یک کسی باید یادش باشد. یک کسی باید یادش بیاید...

 

 
   


Wednesday, June 14, 2017
 
دیشب
یحیی مرد
من
روی صورتش دست کشیدم
سرد بود
سرد خشک تندرا
با پوشش گیاهی تلخ
و دریاچه ‌ای از خون
که بوی جمیله می‌داد
 
زیرسیگاری را تکاندم در کیسه ی زباله
قاب عکس را تکاندم
که خاکش بریزد
آلبوم را تکاندم تا ازعکس ها
بریزد برف روییده بر سرو ریش
خودم را کجای خانه بتکانم
وقتی صدای بیسیم چی
در سرم الو می کشد هنوز؟

عمار عمار یاسر
عمار عمار یاسر
سوختیم برادر

سیگار را می تکانم در زیر سیگاری
حرکت از نو

شهرام شهیدی




Monday, June 12, 2017
 
دویدم تا پشت خاکریز
آنجا فرخ را خاک کرده بودیم
اسحاق را
ادموند
و میثم که داماد سنگرمان بود
بیبیب بیب
بیبیب بیب
چراغانی کرده بودیم که اولی را زدند
و توپ دوم را احمدرضا گرفت
می گفتند عقاب آسیا است
و توپ سوم ...
میثم به حجله رفت
نامردها
گربه را دم حجله سر بریده بودند

دویدم تا پشت خاکریز
جایی که ما را خاک کرده بودند

شهرام شهیدی
 
و ستون آبی رنگی از شهدا
گرد پرچم بود
سکوت آبی رنگی
از مردگان تشنه و ساکت
که بی وقوف و وقفه
پلک می زدند مدام
ستونی از مرده های یخ زده
چشم‌های مات

"ما جنگ را نبردیم ابالفضل
هیچ‌کس برنده نمی شود"

هیچ‌کس برنده نشد
مرد بی‌ملاحظه
هر دو شمشیرش را
ملاحم
بر زمین گذاشت
کویر را نگاه کرد
هر دو تای دست های تنهای‌ش
روی خاک مانده بود

Tuesday, June 6, 2017
 
چه تفاوت ساده ی تلخی درست می کند مردن یا نمردن بین آدم ها راه رونده بودن یا نرونده بودن بچه ی تپل مرده داشتن یا نداشتن چه تفاوت ساده ی تلخی است بین آنها که رفته‌اند و آنها که سعی می کنند تاب بیاورند. نبودن نشدن نتوانستن تمام حرفهایی که از نه شروع می شود  و آرامش بخش اند و پایان دهنده اند و گزینه های جهان را به یک غمگین زیبا می کشانند.

غم اصلی دنیا گزینه های شادمان و دونده ی جهان اند سرگرم خندیدن زمانی که
مرده ای
و مردیدن
زیباترین چشم‌ها را
نابوینا می سازد

Saturday, June 3, 2017
 

سرباز
خسته و زخمی از راه رسید
 زن از خانه رفته بود
 زخمی که او را
در قطار و جنگل و جاده
نکشته بود
در خانه کشت

رسول_یونان

Monday, April 10, 2017
 
ﺩﺭ ﺟﻨﮓ
ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻗﺴﻤﺖ ﻣﯽﺷﻮﺩ،
ﻣﺜﻼً ﮐﻼﻫﺨﻮﺩ
ﻗﻤﻘﻤﻪ
ﺗﻔﻨﮓ
ﻣﺜﻼً
ﺳﻬﻢ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺟﻨﮓ
ﮐﺸﺘﮥ ﭘﺪﺭﻡ ﺑﻮﺩ

شاعر: ﻏﻼﻣﺮﺿﺎ ﺑﺮﻭﺳﺎﻥ

Tuesday, January 31, 2017
 

آن سوی خط کسی ترسیده
حتمن آن سوی خط کسی ترسیده
یاد مریم افتاده
یاد دستپخت مریم افتاده
یاد دستهای مریم افتاده
یاد باغچه ی کوچکی که لابد بنفشه دارد
بنفشه لابد
و درس‌های سخت ریاضی
آن سوی خط هم لابد
هنوز مردها زنده اند
وگرنه
چگونه آنجا هم
صبحها
ارغوانی و خسته
غروب ها
آسمان
آتشین و تشنه می گردد؟


Thursday, January 5, 2017
 
معصومین

- گوشه‌ی چشمم
لخته دارم
خمپاره ای احتمالن این اطراف
من که چشم ندارم
چه جور می فهمم
گوشه ی چشمم
لخته دارم؟
جنگ نیست که
بی شرف ها
چرا
همیشه خمپاره ای این اطراف؟

همیشه یک دسته از ارواح
سرد و آبی
روی تپه های عاصم می‌نشینند
تن های ماهی دزدیده باز می کنند
چشمهایشان را گشاد نگه می دارند
و توی حدقه های خالی هم
فوت می کنند

Wednesday, December 14, 2016
 
برف خواهد بارید
برف بسیاری خواهد بارید
بر صورت کشتگان دشت
پلک چشمهای جنازه برهم یخ خواهد شد
زخم های جنازه یخ خواهد شد
طنین فریاد ها توی سرما
گم خواهد شد
و رطوبت گلوها
و عکس های مانده ی تکی
با دختران دختری نکرده
عشق های نصفه ی تلخ
برف خواهد بارید
و لای لای وحوش
سربازهای بر زمین اوفتاده را
خواب تازه خواهد داد

Thursday, August 25, 2016
 

سرباز خسته
آخرین جنازه ازگلوله را
توی تابوت دسته دار گذاشت
تفنگش را بوسید
و ردیف تانکهای بی خیال را
نگاه کرد
که آوازه خوان از پای تپه می آمد

" ما تا
تا ته دنیا تا
 نمی شنوم حرفاتا
رد می شوم از پاتا
در حیات و
مماتا
ما تا"

سرباز خسته
فکر کرد
عجب داستان طولانی است
این بازدیدهای بی خیال فامیلی
این همه جنازه های فلزی مدفون
هوا سردش بود
سرباز خسته دیگر
معنای سرما را
نمی فهمید