بی پلاکی های جنگی که نیامده

توی جبهه ها همه جبهه ها یک قبری هست که شاعر لاغری توی آن خوابیده این برای هیچ کس مهم نیست یکسری آدمند که توی بیابان می افتند و هیچ کس سراغشان را نمیگیرد آدمهای بی عرضه ای که قبل از آنکه بتوانند فرار کنند گلوله خورده اند. این هیچ خوب نیست این اصلا عادلانه نیست. آدمها بالفرض هم که بمیرند نباید توی بیابان بی پلاک بمانند. پلاک خیلی مهم است پلاک سرباز از تفنگش خیلی بیشتر ارزش دارد. یک کسی باید یادش باشد. یک کسی باید یادش بیاید...

 

 
   


Sunday, March 17, 2019
 



گاه اسمت را جا می گذاری و برمی گردی
گاه اسمت بر می گردد
و خودت می مانی
حالا در این میدان بزرگ مین
انتخاب کن
گمنام
یا مفقود الاثر؟

علی اسدالهی


از سمت راست احسان،مهدی ومصطفی همت،آسیه باکری
نقل از توئيتر آسیه باکری

Friday, March 15, 2019
 

تباختن

Tony Vaccaro

مرد آلمانی بعد از شکست و اسارت به خانه برگشته. خانه و مردم خانه را ویران می‌بیند

Wednesday, February 27, 2019
 
B

گلنگدن فرار کرد
 چیزی ترکید
و  تلخ فلز
 به چانه رسید
و دهان از طعم دریا پر شد

فرمانده‌ها گفتند
"ببینید این شهید"
اوضا عادی شد
و سربازهای گریان
فک را
در آسمان جمجمه سیادت می‌کردند

خودش زده
خودش نزده
خودش زد
خودش نزده

مردن
زیباترین کار دنیا ست
نگفتن
بهترین حرف‌ها ست
گلو دریده بهتر
استخوان شکسته بهتر
خون بهتر
مجنون بهتر


Wednesday, January 30, 2019
 
‌عباسی

بی‌تاب کلمات مشوشی
گردیدن
گردیدن از دریا
که بر سنگ‌ها تراشیده
الماس های سردی گردیده
بر اندام معشوقی

بی‌تاب نم‌نم حرف‌های مردم
که بر صورت تو ریخته
رنگین از نمک‌سودی دریا
خونین از اشک

بی‌تاب آسمان شدن
آنجا که در دریا پایان می‌یابد
همان‌جا که ماه 
فکر می‌کند رفته
ولی هنوز این‌جاست

بی‌تاب ستاره‌ی قرمز ماندن
توی روزهای ابری
وقتی سرما
دیدن را
جدا می‌سازد از فهمیدن 

بی‌تاب خانه گردیدن
برای سربازی
که خانه ندارد
تفنگ ندارد
کوله ندارد
پا ندارد
و زن‌ش در بمباران مرده
بی‌تابی
در آن لحظه‌ای که خیال
پرواز می‌کند
محو می‌شود
و دیگر
برنمی‌گردد


Tuesday, January 15, 2019
 
مردن می‌شود عجیب و هزل و خنده‌دار پیش بیاید. از این مردن‌های خنده‌دار زیاد هست توی جنگ. نصف شدن‌ها پاره شدن‌ها بیهوده شدن‌ها یعنی هر سپاهی هزار تا مردن بی‌خود دارد هزار هزار تا. توی دنیای شهری تهوع‌آور است که چند هزار نفر (و این ‌که آنقدر هزار که نمی دانی هم تلخ است) بمیرند برای این‌که دشمن خیال کند و دشمن هم خیال نکند و الباقی هم همان‌جا بمیرند توی حمله بعدی. می‌گفتم. معنی مردن در جنگ یک پارامتر کمیک دارد. یک له شدگی مفرطی درش هست یک خم شدگی بی‌فایده‌ای. و هر بار در زمان بعد عملیات وقتی شور جنگیدن ملت را ول کرده حرکات‌ها و قهرمانی‌ها بیات می‌شود. فقط بی‌تفاوتی می‌ماند پارگی و زخم و جای خالی محمد‌هایی که نیستند ببینند. دیگر مهم نیست بصره کجا ست یا خرمشهر و فقط از جهان برای آدم غم مهدی و محمد می‌ماند. که نیستند و برعکس بودن‌شان که داغ و عزیز و شیطان و موقتی است. نبودن، طولانی و نامیرا ست. حتی اگر استخوان طرف به خورد لباس و لباس به خورد سنگ رفته باشد.
همه چیزٍ گفتن درباره‌ی مردن بی‌هوده است. مرگ مثل سایه روی کاغذ می‌افتد و نوشتن را بی‌معنی می‌سازد. اگر می‌توانیم، درباره‌ی مردن ننویسیم.

Wednesday, January 9, 2019
 

"در همین سنگر
فقط در همین سنگر زنده می‌مانی
سوراخ کوچکی دارد
برای غذا و مسلسل
و دیوار کوچکی
با عکس دختر
در لباس صورتی
زیر دنیا
این‌جا
گل در محاذات صورت‌ت اتفاق می‌افتد
و هر سربازی 
چکمه‌ای است
با بندهای جا به جا بسته"
گفت
"حواس‌ت باشد
اشتباه بزرگ جنگ
توی صحرا دویدن است"

Wednesday, January 2, 2019
 

اگر پسرم پرسید؟
بگو هیچ‌وقت
هر چه پرسید 
بگو هرگز
یا بگو هیچ
پسر باید 
از همین الان به روال سربازی عادت کند
به قصد هیچ عاشق شود
با هدف هیچ زندگی کند
برای هیچ بجنگد
و به خاطر هیچ کشته شود




Tuesday, December 25, 2018
 

فکر می‌کنم درباره‌ی گفتن از جنگ نباید به اسم و عددها اکتفا کرد. نباید نوشت در فلان درگیری مرزی سه سرباز از فلان‌جا و دو سرباز از بهمان جا مردند. تقلیل آدم‌ها به سرباز باعث می‌شود کشتن آدم راحت باشد. برای همین هم فرمانده‌ها عاشق بمب‌های بزرگ و گورهای دسته جمعی هستند. بیشتر از داستان‌های مردن سربازها بگویید از عذاب کشتن که با آدم می‌ماند. از ترس‌ها جق زدن‌ها عکس زن‌ها و دوست دخترها. مداوم یاد خودمان بیاوریم سرباز کلاشینکف نیست. بابا دارد مامان دارد دختر دارد زن دارد باغچه دارد می‌خندد می‌ترسد وقتی گلوله می‌خورد  روده‌هاش را توی دست‌ش می‌گیرد و یاد چیزهایی می‌افتد که در خانه جا گذاشته. مثل سگ بنویسید نگذارید حتی یک سرباز بدون داستان بمیرد. بدون داستان بودن ساده می‌کند کشتن آدم را. 

Wednesday, November 28, 2018
 
کشتن محسن

سرباز آخری که کشتم
چشم‌هاش شبیه خودم بود
و لرزش چانه‌ش
و مثل من از رفتن می‌ترسید
سرباز آخری که کشتم هر شب
بعد خوردن تن
تنها
از روی بیکاری جق می‌زذ
و گوشه‌ی انگشت اشاره‌اش
از حرارت لوله
و شانه‌ی راست‌ش
از ضربه‌های تق‌تق مسلسل
عاصی بود
سرباز آخری که کشتم
توی جیب‌هاش
نامه‌ای از شهر آمده داشت
چهار نامه‌ی غمگین
درباره‌ی این‌که
"تو اصلن من را نمی‌فهمی"
و این‌که
"من خیلی تنها م"
و این‌که
برایت فلان
و برایت بهمان
و اینکه چرا بر‌نمی‌گردی
درباره‌ی بابا
و راجع به زندگی
که ادامه داشت
سرباز آخری که کشتم
در پس‌کله سوراخی داشت
قدر همین سنگر
 و چشم‌های ناامیدی اما
قدر این سنگر
سرباز آخری که کشتم
سالهای پیش
در میان نامه‌هات
مرده بود

Tuesday, November 27, 2018
 

شرمساری
صادق آهنگران



مهم نیست چه‌ می‌خواند
مهم این است
که ما از شما دور ایم
از تمام تکه‌های دنیا
از گلوله‌هایی که ما را می‌کشند
و مال هیچ‌کس
و رویای تلخی که ما را می‌کشد
و مال شما نیست
شما
که از ما دور اید
شما که جای دوری رفته‌اید
بدون این‌که از جا تکان خورده باشید
ما‌ ایم که افتادیم؟
یا شمایید که هرگز بر نمی‌گردید
شما یید که یک مشت استخوان متحرک از
دست‌های‌تان مانده
و کلت‌های سرد
و زیرجامه‌های زرد
لای استخوان
ما از جهان
بابت شما
بسیار شرمسار ایم
بیایید
سر به شانه‌ی هم
زار زار گریه کنیم
ما
یعنی یکی از ما
یا هر دو
هم را
تا ابد از خود
شرمنده کرده‌ایم

Wednesday, November 14, 2018
 

"آقایون داوطلب. حضرات لشگر اشقیا. اینجا ته دنیا س. همون‌جا که قرار نبود گذارتون بیافته از اینجا یا گریون یه ماهه برمی‌گردید دست از پا درازتر  میون همون هتلی که بش اسم گذاشته بودین سنگر یا اینکه تا ابد از این‌جا برنمی‌گردین"

می‌گفتن‌ش گروهبان دیو. بعدنا از اون دشت لعنتی و آدماش کسی خبر نداره. یکی از اجباری‌ها می‌گفت از اون تیکه زمین لعنتی فقط جنازه و آدم ساکت برگشت. تا یادم می‌آد گروهبان جزو ساکتا و جنازه‌ها نبود