غمگینم
چونان پیرزنی
که آخرین سربازی که از جنگ برمیگردد
پسرش نیست!
مایاکوفسکی
کافی است
زحمت کافی است
همین زخمت کافی است
کمی کوچک است
ولی
چونکه توی قلب بود
با دو نمره ارفاق
بمیر
جنگجوی بیچاره
عضلات خسته ام از شادی
فریاد می کشیدند
نفس بزن کل راه را رفتم بالا
آن بالا
مردی روی کوه ایستاده بود
گفتم "آقا
اسمتان چیست؟
از صدای تیرها نمی ترسید؟"
گفت
" اسم من شهید است"
و گفت
"تنها شهیدها از تفنگ ها نمی ترسند"
تاریخ اما
با شنی های خونین
از خط گذشت
"هه"
با چای پای قرمز
در دشت
تا غروب
تاریخ تشنه بود
تاریخ خسته بود
تاریخ تنها بود
بنفشه ای روییده بر اندام سرجوخه
بادی وزیده بر خشکی لب های سربازان هنگی که به فنا
گروهبان
خوابیده بر سایه سار تانک تسبیح می گرداند
تمام می شود
تمام نمی شود
تمام می شود
تمام نمی شود
تیک تاک
تیک تاک
شب است
وتو
نگاهبان تنهایی خودت هستی
باد
بهارها بوی مادر می آره؟
و صبح
از روهای رویای سنگر پیدا
مرخصی
مال بی مادر هاست
مادر که داشته باشی
با غصه ها و
بادها و بوی مادرها
تنها هستی
کسی برای بوسیدن نیست
سنگر با لبخندی
شانه اش را پیش آورده
هوای اینجا
پر از خالی است
مثل رشت نیست که همه اش باران توی هوا باشد
بغض دارد هوا اینجا
گریه اش گرفته
نه به خاطر اینکه "مسعودی" مرد یا مجید و رضایی
هوای اینجا بدون توجه به آدمها
دائمن گریه دارد
مرا ببرید از شط
کمی درخت نشان من بدهید
و دختری که تمام لپهایش قرمز باشد
Mother care
بچه ام در حالت بازی
با سنگهای قبر
وقتی حواسم نبود
و قبر بابایش را می شستم
لیز خورد
و توی یکی از تابلوها افتاد
با سربندی و
ریش و لبخندی
گفتم
گفتم
"کودکم را بدهید
من کودکم را بوس نکرده بودم
لپهای قرمزش را
و دستهای چاقش را
بوس نکرده بودم
کنارش نخوابیده بودم به قدر کافی"
بچه ام ساکت بود
از توی تابلو
مردهای غمگین ریشو نگاهم می کردند