بی پلاکی های جنگی که نیامده

توی جبهه ها همه جبهه ها یک قبری هست که شاعر لاغری توی آن خوابیده این برای هیچ کس مهم نیست یکسری آدمند که توی بیابان می افتند و هیچ کس سراغشان را نمیگیرد آدمهای بی عرضه ای که قبل از آنکه بتوانند فرار کنند گلوله خورده اند. این هیچ خوب نیست این اصلا عادلانه نیست. آدمها بالفرض هم که بمیرند نباید توی بیابان بی پلاک بمانند. پلاک خیلی مهم است پلاک سرباز از تفنگش خیلی بیشتر ارزش دارد. یک کسی باید یادش باشد. یک کسی باید یادش بیاید...

 

 
   


Thursday, August 25, 2016
 

سرباز خسته
آخرین جنازه ازگلوله را
توی تابوت دسته دار گذاشت
تفنگش را بوسید
و ردیف تانکهای بی خیال را
نگاه کرد
که آوازه خوان از پای تپه می آمد

" ما تا
تا ته دنیا تا
 نمی شنوم حرفاتا
رد می شوم از پاتا
در حیات و
مماتا
ما تا"

سرباز خسته
فکر کرد
عجب داستان طولانی است
این بازدیدهای بی خیال فامیلی
این همه جنازه های فلزی مدفون
هوا سردش بود
سرباز خسته دیگر
معنای سرما را
نمی فهمید

Saturday, July 30, 2016
 
حویضه

و رهبران پانزده ساله
با پنج هزار سال از تانک
ازدواج می کردند
پرنده هایی جوان و زیبا
با جنازه های زشت
چون
هر جنازه
یادگار مادری است خرد
مانده در
زیر آوار نامه ها
غم هم
براده ی مسلسل هاست
داغ و تیز وبی حاصل
که در تن
 جا می گیرد
درست لحظه ای
که فکر کرده ای
فرار کرده ای
و شعر
خونی از توست
که مبهوتانه
در صورت برادرت می پاشد

-  زنان حایض هنوز
شب های خاصی
خواب ارواح و بچه می بینند

Thursday, June 23, 2016
 
فرمانده گفته بود :
اصلن وحشت کجای گورهای جمعی حک شده است ؟
کدام یک از مرده‌های چپیده در گل و لای ، اعتراض رسمی‌اش را برای روزنامه‌ها فرستاده است ؟
کجای آرنج یکی در برخورد با ناخن دیگری زخم برداشته است ؟
کدام یک از مردان قُلدرِ قدبلند به عمد تنش را روی زن رنجور موسرخی تپانده است ؟
گورهای جمعی اماکن مطمئنی‌اند برای مردن به وقت جنگ
به وقت وبا
به وقت مرگ‌های عمدی از سر ناچاری
و یا هر مورد مشابه دیگر.
کنار این زن‌های تا شده از پشت
شقه‌های مردان غریبه‌ی همشهری
نانوای فلک‌زده‌ی کوچه‌ی پشتی
و کارمند سوخته‌ی اداره‌ی بیمه ، به مراتب آسوده‌تری از چاله‌های انفرادی .
لطفن به استخوان لگن‌ام حمله نکنید احمق‌ها !
دی ان اِی پیچ دار مضحک‌ام را در موی پوسیده‌ی قهوه‌چیِ مست ، جستجو نکنید
و الیاف دامن سبز کاهویی را در کمد اتاق من نگردید
مرا همینطور طبیعی رها کنید کنار همسایه‌هام
من از قوطی قهوه‌ای و ملافه‌های سفید بیزارم
از کابین ترسناک انفرادی درته باغ !
از اسامیِ قطعی حک شده بر گودال !
شما چه می‌دانید که چه کار دشواری‌ست انجام عمل فرساینده‌ی مُردن ، آن هم به تنهایی ...
و این جمله‌های آخری را یادم نیست که فرمانده گفته بود ؟
یا فرمانده نگفته بود ؟

بهاره فریس آبادی

Monday, June 20, 2016
 

دست زخم می شود از شمشیر
درست بین شست و سبابه
زخمی آهسته می شود
زخمی که
خون نمی ریزد
هلاک نمی کند
نمی کشد آدم را
آدم کشتن
از مردن درد بیشتر ندارد
ولی دردش
خلاص نمی کند آدم را

Wednesday, March 23, 2016
 

هر بار شب می آید
اسم ستاره که آمد
من از روی برج
به دشت خیره می شوم
به بلوک های غمگین سنگرها
که در هر کدام
مردی
 توی رویای زنی خوابیده

- من بیدارم قربان
من مثل مردهای دیگر نبودم
عکس لرزان ستاره
توی چشمهام
مرا برای همیشه
نگهبانی
بی مانند کرده است

Wednesday, January 20, 2016
 

تشنگی
سرباز را
یاد قمقمه اش انداخت
و تاریکی
یاد نور شمع
و گرسنگی
یاد نان لواش
و خستگی
یاد خوابیدن
و آفتاب
یاد پنکه
خواب
سیاهی و سکوت

بعد
انبوه خاطره آمد
حرف های بی ترتیب
و یادش آمد
دیروز
گلوله خورده
و اینکه دیگر
احتیاجی به دنیا ندارد



Sunday, November 29, 2015
 
تمارین (شهربازی/ پوتین/ مقوا)

بمب ها آمدند
مثل پوتین بچه های چهارساله
دوان لا به لای لای مقواها
بمب ها آمدند
و شهر و شهربازی
قاطی رویای آدم ها
کوچک و کوچکتر
لباس ها
بر طناب ها باقی ماند
و شط
شبیه رگهای مرده هایش
 سرخ و دلمه
در خودش غلطید

بمب ها آمدند
و بعد اینکه رفتند
هنوز
بچه ها
از کوچه ها
مانده بودند