بی پلاکی های جنگی که نیامده

توی جبهه ها همه جبهه ها یک قبری هست که شاعر لاغری توی آن خوابیده این برای هیچ کس مهم نیست یکسری آدمند که توی بیابان می افتند و هیچ کس سراغشان را نمیگیرد آدمهای بی عرضه ای که قبل از آنکه بتوانند فرار کنند گلوله خورده اند. این هیچ خوب نیست این اصلا عادلانه نیست. آدمها بالفرض هم که بمیرند نباید توی بیابان بی پلاک بمانند. پلاک خیلی مهم است پلاک سرباز از تفنگش خیلی بیشتر ارزش دارد. یک کسی باید یادش باشد. یک کسی باید یادش بیاید...

 

 
   


Tuesday, August 6, 2019
 

مردها 
از واقعیت‌ها به دنیا می‌آیند
از خون و درد و بدن
به خاطر داستان‌ها می‌جنگند
و در واقعیت
در خون و درد و بدن
می‌میرند
داستان اما 
برای  درد 
درمان نخواهد شد

Saturday, July 13, 2019
 

سربازهای سرخ‌پوش آوازه‌خوان
با تفنگ‌های دراز حمایل
و دوست‌های دختر آویزان از بازو
از میان چمن‌های رویای کشتگان می‌گذشتند

- به شما نمی‌گویم سرباز مرده لباس چه رنگی داشت. جنگ فوتبال نیست نتیجه تنها گلوله است و هیچ‌کس بعد مردن رویا نمی‌بیند

Friday, June 28, 2019
 
در گلوی هر دشتی
کشتگاه تنهای مردی پنهان است
که برادرش را کشته‌اند
و برای کشتن آن‌که برادرش را کشته
به کشتگاه همسایه‌ها رفته

در گلوی تمام دشت‌ها خورشیدی است
که بعد از هزار بار رفتن هر ماه
طلوع نخواهد کرد
 

برای ترسیدن دیر است
برای آمادگی
 برای حمله‌ی دشمن
برای تفنگ زیبای بابا
که گفته 
همیشه باید
توی دست و بال آدم باشد
"تا من هستم
تا این تفنگ هست
ما هستیم 
شهر هست
قبیله هست
مردم هست
کردها به جنگ و مردن عادت دارند"

سکوت کرده باد
پرنده
مردم
و رودخانه

عین مه
مرگ
اتفاق سردی است
که مابین دره افتاده


Sunday, June 23, 2019
 
تو را می‌کشم
بعد دیگر می‌روم خانه
مامان حتمن
برام دلمه گذاشته
هیچ چیز مثل مرزه
بوی خون و آهن را
از دست‌های آدم نمی‌برد

Tuesday, June 4, 2019
 

توی اینجا
 یا همان اول می‌میری یا اینکه
 تا آخر عمرت
 هر چه التماس می‌کنی نمی‌میری

Thursday, May 16, 2019
 
فرمانده

به چشم‌های من نگاه کرد
دست‌ش را به شانه‌ام گذاشت
 و گفت
"آن‌ زمان که هر چه را دیدم
 دیدی"
من هنوز
 هیچ چیزی نپرسیده بودم

 

همیشه یک تکه سنگک گوشه‌ی سنگر هست یک تکه‌ی کوچکی از زندگی بین آن همه نبودن. تلاش برای زنده بودن در جایی‌که تلاش برای مردن یا کشتن کار مقدسی است. گوشه‌ی سنگر روی دیوار نزدیک سوراخی که مردم از آن تو و بیرون می‌رفتند یک آینه هم بود. آینه یاد آدم می‌آورد که چه شکلی است چه‌طور زنده است و در بدترین لحظات که آدم در حال مردن است مقدار کوچک زنده ماندن آدم را به رخ می‌کشد یعنی حسین الان تنهایی ریشویی خسته‌ای درد می‌کنی ولی هنوز هستی هنوز می‌شود بیرون که می‌روی مواظب باش آدم باش آدم زنده
فکر می‌کردم عباس مهدوی هم احتمالن همین‌ها را به خودش گفته اردشیر هم گفته رضا هم گفته سیامک هم فکر می‌کردم همین نگاه‌های تلخ باعث می‌شود آدم‌ها تا ابد یاد دنیا بمانند. گروهبان چاق آموزشی می‌گفت "مهم‌ترین قسمت جنگ زنده ماندن نیست زنده بودن است مرده‌ها را دنیا زود فراموش می‌کند"

Monday, May 13, 2019
 
هرگز پیر نمی‌شوند



داستان مهمل‌ترین جنگ‌های دنیا. از قول پیتر جکسون. مردهایی که آرایشگر بودند. مکانیک بودند. لوله‌کش بودند کارگر معدن و کشاورز. و در زیباترین طبیعت دنیا احتمالن جایی در غرب فرانسه هم را تکه تکه کردند و جهان‌شان از بویناک جنازه آکنده گردید

Sunday, May 12, 2019
 

توی بیشه یک مرد بود
بعد مردی دیگر آمد
دست در گردن جنگی
به جای زنی
آسمان بنفش بود
هر دو 
دُژ خوابیده بودند


Sunday, March 17, 2019
 



گاه اسمت را جا می گذاری و برمی گردی
گاه اسمت بر می گردد
و خودت می مانی
حالا در این میدان بزرگ مین
انتخاب کن
گمنام
یا مفقود الاثر؟

علی اسدالهی


از سمت راست احسان،مهدی ومصطفی همت،آسیه باکری
نقل از توئيتر آسیه باکری