بی پلاکی های جنگی که نیامده

توی جبهه ها همه جبهه ها یک قبری هست که شاعر لاغری توی آن خوابیده این برای هیچ کس مهم نیست یکسری آدمند که توی بیابان می افتند و هیچ کس سراغشان را نمیگیرد آدمهای بی عرضه ای که قبل از آنکه بتوانند فرار کنند گلوله خورده اند. این هیچ خوب نیست این اصلا عادلانه نیست. آدمها بالفرض هم که بمیرند نباید توی بیابان بی پلاک بمانند. پلاک خیلی مهم است پلاک سرباز از تفنگش خیلی بیشتر ارزش دارد. یک کسی باید یادش باشد. یک کسی باید یادش بیاید...

 

 
   


Tuesday, July 19, 2011
 
گذرگاه باساوا
هنوز هر چه را که نوشتی
خوانده
هر چه را که
سربازهای توی راه
برنیاورده اند لاهیجان
و اما
هر چه را که
در باساوا تنها مانده
همه را گذرگاه باساوا خوانده
ولی اسمت را نمی داند
زیرا
زیرش نوشته نبودی که
بیژن نجدی
 
یادداشت خانم "پروانه محسنی آزاد (نجدی)" در کتاب "داستان های ناتمام":

"بهار سال ۱۳۶۷ بیژن نجدی با تنی چند از دبیران آموزش و پرورش لاهیجان به طور داوطلبانه به لشگر قدس گیلان مستقر در سنندج اعزام و از آنجا از مسیر بانه به خط مقدم جبهه،مقر یاحسین-واقع در خاک عراق-و سپس به تنگه ی باساوا فرستاده می شود،این یادداشتها حضور عینی و ملموس نویسنده در عبور از جاده سنندج به بانه می باشد که توسط رزمنده ای از جبهه جنگ به لاهیجان آورده شده است.بقیه یادداشتها در بمباران گذرگاه باساوا مفقود شده است."

Thursday, July 14, 2011
 
سوزن می زنم
سوزن می زنم
سوزن می زنم
با کورتون جنگ تمام نمی شود
تنها تو دیرتر باورت خواهد شد

Wednesday, July 13, 2011
 
همین که نزدیک عملیاتها می شد کوله اش رو پر چیزای خوشمزه می کرد و می رفت هیچوقت هیشکی تو حال عملیاتها ندیدش همیشه بعد عملیات می اومد می گفت خسته نباشین همیشه هم یه چیزی می خورد هیچ وقت با کسی دست نمی داد وضو نمی گرفت ولی زیاد نماز می خوند. جنگ که تموم شد همه دنبالش بودند یکی گفت رفته هویزه یکی گفت تهران یکی هم گفت تبریز هیشکی نفهمید از کجا اومد هیشکیم نگفت کجا رفته

Friday, July 8, 2011
 
اسرافيل  که سوت می کشد

من تازه می خوابم

جهان ساکت است

و ديگر سربازی برای جنگيدن نيست