بی پلاکی های جنگی که نیامده

توی جبهه ها همه جبهه ها یک قبری هست که شاعر لاغری توی آن خوابیده این برای هیچ کس مهم نیست یکسری آدمند که توی بیابان می افتند و هیچ کس سراغشان را نمیگیرد آدمهای بی عرضه ای که قبل از آنکه بتوانند فرار کنند گلوله خورده اند. این هیچ خوب نیست این اصلا عادلانه نیست. آدمها بالفرض هم که بمیرند نباید توی بیابان بی پلاک بمانند. پلاک خیلی مهم است پلاک سرباز از تفنگش خیلی بیشتر ارزش دارد. یک کسی باید یادش باشد. یک کسی باید یادش بیاید...

 

 
   


Friday, December 30, 2011
 
سرباز دشمن را گاز بگیر
اگر طعم شیرینی داشت
او هم بازنده ای است که به جنگ اعزام شده

Tuesday, December 27, 2011
 
توی قرارگاه هفت، اصغر وادی همیشه بود و کتری داغ هر کی می آمد از فرمانده و بسیجی و اسیر و شخصی یک چایی مهمان اصغر بود چایی خالی بدون قند. قند را از فرماندهی قطع کرده بودند یعنی قند اصغر را قطع کرده بودند. می گفت "با شیرینی خودت بخور برادر"  می گذاشت جلو آدم و بعد تمام که می شد می آمد بر می داشت. یک روزی گفتم "اصغر آقا شما خونواده نداری؟"

توی قرارگاه هفت، اصغر وادی رو زمین نشسسته بود

Wednesday, December 14, 2011
 
همسنگر فرزاد فتاحی



Friday, December 9, 2011
 
خداحافظ اسب
من دیگر با تو
کاری ندارم
الان من را
پرچم می اندازند
روی دوش می گذارند
سرود می خوانند
گریه می کنند
برو اسب عزیزم
برو با اسب کوچکی که دوست داشتی ازدواج کن
تمام شد
دوران سربازی من
به پایان رسیده است

Friday, December 2, 2011
 
تمام مین ها را
در همین مرز کوفتی بکار
یا این جنگ
یا جنگ بعدی
به درد خواهد خورد
مرزها برای مین کاشتنند
 
رختخواب تمیزمان را می اندازیم
رختخواب سرد شسته را
توی بالکن می اندازیم
حالا که آمده اند
حالا که جنگ شد
تمام شد
ما که مرد جنگ نیستیم
دو تا روح تازه سال بیکاریم
اگر جنگ شد
ما
رختخواب سرد شسته را
توی بالکن می اندازیم