بی پلاکی های جنگی که نیامده

توی جبهه ها همه جبهه ها یک قبری هست که شاعر لاغری توی آن خوابیده این برای هیچ کس مهم نیست یکسری آدمند که توی بیابان می افتند و هیچ کس سراغشان را نمیگیرد آدمهای بی عرضه ای که قبل از آنکه بتوانند فرار کنند گلوله خورده اند. این هیچ خوب نیست این اصلا عادلانه نیست. آدمها بالفرض هم که بمیرند نباید توی بیابان بی پلاک بمانند. پلاک خیلی مهم است پلاک سرباز از تفنگش خیلی بیشتر ارزش دارد. یک کسی باید یادش باشد. یک کسی باید یادش بیاید...

 

 
   


Tuesday, October 28, 2008
 
- تازه واردی نه ؟
- دیروز رسیدم
- حدس زدم. آدم تازه وارد نباشه چشاش اینجور نیس جنگ برق چشما رو از آدم می گیره

اینو گفت و رفت . فرمانده می گفت حسن کوره کور نیست. هیشکی قد اون نمی‌بینه.

Friday, October 24, 2008
 
استخونستان

غروب جمعه ی کارون
دلم در اکنون است
غروب روز شهریور
صدای جیغ بچه
سیا
چادر دختر
در آب
عکس مارهای مرده
یاد شارکهای کوچک
با
توی قیر
گیر
پرنده ی ماهی خوار...

- بوی نفت
آهوی من را هم
دیوانه کرده است
گیج میزند
فلج
غلت می خورد
تپه هایم را
زخم می شود تنش
عین جویبار
سرخ می شود تنش
سرخ نخل
نخل هم لابد
گیسوانش را
می فروشد به
آتش باد...

- ناراحتم
و تب دارم
غصه هایم دارد
می زند از تنم بیرون
این تلمبه ها
دستهای طعم آهن دارند
و اما آهن
آهن
معنی من را
حرص آدم را
شیر من دارد
می زند بیرون
از کناره های ناخنهام
ماهیان ابله
تا کی آخر دِریا دِریا؟
من هم آخر
زمین شما هستم

Tuesday, October 21, 2008
 
باران که می زند
نامه های تو خیس این همه فاصله
بوی سیگار و کنسرو لوبیا
بوی نان مانده ی بیات
محضر که می روی گلوله ای
و دیگر هیچ
صدای تو از دل کاغذ پاره
که می گویی تمام
و سیل گلوله ها که تمامی ندارد
زن استوار جاهد بیوه است
زن سرهنگ شادان بیوه است
زن سرجوخه عالمی بیوه است
نامه های بسیاری به " این نشانی درست نیست " رسیده است
به بچه ها بگو به من نگویند عمو

Friday, October 17, 2008
 
جنگ می رود به آدم یعنی یک وقتی که آدم پایش را روی هم انداخته جنگ سراغ آدم می آید. سراغ روسریهای قرمز. و دستهای صورتی. سراغ پرتغال های مزرعه و سراغ باران مهربان. آدم می داند که نباید ولی همین نباید برای آدم اتفاق می افتد یکهو...

Sunday, October 12, 2008
 
عینک چیز عجیبی است آدم عینکی توی جنگ فقط فحش می خورد غیر کامران که زیاد سیگار می کشید و هیچکس فحشش نمی داد. روز اول آمد گفت دور زن می خوام خندیدند گفت خوب تیر می زنم دور زن می خوام. یکی گرفت. بابایش کسی بود زیاد هم بچه اش را می خواست. می رفت یک جای دوری یک جای خیلی دور. وقتی گرایش را با خمپاره زدند عینکش را برای بابایش پس فرستادیم

Tuesday, October 7, 2008
 
برای دیدن شب
باید آدم ایستاده باشد
شمشیر آدم دستش
اینگونه فکر می کردم
شب را
مثل جنازه دیدن
عالمی دارد
با چشمهای بسته دیدن
با کله شکسته
حالا این را فهمیدم

Sunday, October 5, 2008
 
جنگ جواد شد
شمشیر زدیم آنقدر
که این نازیها
جنگ را جوادش کردند
گلوله نداشتیم
دوشکای شش لوله نداشتیم
حرف ما
برای دشمن بس بود
و تازه اگر می مردیم
قبر ما
توی تیررس بود
بچه های ما
و تازه ما
و از آن گذشته زنها را
و دوباره زنها را
این جواد بازیها
کار نازیها بود