بی پلاکی های جنگی که نیامده

توی جبهه ها همه جبهه ها یک قبری هست که شاعر لاغری توی آن خوابیده این برای هیچ کس مهم نیست یکسری آدمند که توی بیابان می افتند و هیچ کس سراغشان را نمیگیرد آدمهای بی عرضه ای که قبل از آنکه بتوانند فرار کنند گلوله خورده اند. این هیچ خوب نیست این اصلا عادلانه نیست. آدمها بالفرض هم که بمیرند نباید توی بیابان بی پلاک بمانند. پلاک خیلی مهم است پلاک سرباز از تفنگش خیلی بیشتر ارزش دارد. یک کسی باید یادش باشد. یک کسی باید یادش بیاید...

 

 
   


Friday, April 19, 2013
 

درباره ی روز آخر مهدی باکری

«یادم هست آخرین باری که به او گفتم: «برگرد عقب» به ترکی گفت: «اصغر گدیب، علی گدیب، اوشاخلار هامسی گدیب، داهی منه نمنه گالیب، نیه گلیم؟» می‌گفت: «اصغر رفته، علی رفته، بچه‌ها همه‌شون رفتن، دیگه برای من چی مونده، برای چی برگردم؟»»
*خضری، فرهاد، به مجنون گفتم زنده بمان، تهران: روایت فتح، ۱۳۸۰، صص ۵۳-۵۵. شابک: 1_ 9 _ 90935_ 964 

Sunday, April 14, 2013
 
 بی دلیل استکان چای افتاد
بوی سیر داغ پیچید توی اتاق زیرشیروانی
من سیب زمینی سرخ کرده ای شدم
که جنگ را در ماهی تاوه ی داغ مادرم از نو . . .
امن یجیب . . .  امن یجیب
گروهیان های شش ساله ی مرد همسایه
به خشتک پاره ام خندیدند
من در وان تانک بالا می آوردم با خون

Labels:


Friday, April 5, 2013
 

مثل چایی تنها
توی لیوان زرد بلند
با ترکهای عمیق و درشت طولانی
و صدای دلنگ همدیگر
توی سینی سنگر
مردها
سرد و
شانه به شانه
مرگ را
انتظار می کشیدند