بی پلاکی های جنگی که نیامده

توی جبهه ها همه جبهه ها یک قبری هست که شاعر لاغری توی آن خوابیده این برای هیچ کس مهم نیست یکسری آدمند که توی بیابان می افتند و هیچ کس سراغشان را نمیگیرد آدمهای بی عرضه ای که قبل از آنکه بتوانند فرار کنند گلوله خورده اند. این هیچ خوب نیست این اصلا عادلانه نیست. آدمها بالفرض هم که بمیرند نباید توی بیابان بی پلاک بمانند. پلاک خیلی مهم است پلاک سرباز از تفنگش خیلی بیشتر ارزش دارد. یک کسی باید یادش باشد. یک کسی باید یادش بیاید...

 

 
   


Sunday, February 25, 2007
 
"بس کنید
بس"
سربازها
ترمز بریده ادامه دادند
تا صدای سکوت مسلسل
فریاد زد
"کافی است"

Saturday, February 24, 2007
 
سلام بسیجی
نه خسته بسیجی
خوشحالی بسیجی؟
حالت خوب است بسیجی؟
من را شاعر صدا کنید آقا
من را شاعر صدا کنید

Friday, February 23, 2007
 
گروهبان می گوید
به خانه فکر نکنید
می گوید
جنگ مرد می خواهد
من
دستم را دور کمر هر
کلاشینکفی که می اندازم
یاد خنده های تو می افتم

Tuesday, February 13, 2007
 
دل تنگ تونگه
تفنگم را بده ساقی
امشب اختیارم دستته
یه چشم به چشمتو
چشم دگه ام به دستته
گوله بزنی
داغت مکنم
کا
شب پا بده تا صبحش
صب پا بده تا غروب
خوابت نبره ها
گوله درد داره خیلی
من زیاد خوردم
می دانم

Sunday, February 11, 2007
 
روی کرخه
جای باران گلوله می بارد
در هرات
جای سنبل
خشخاش است
در عراق
بغداد کربلاست
"تهران روزهای بهتری را"
احمقید که باور می کنید
 
سی و سه سال
چه کم
و چه زود
وقتی بابا رفت چهارساله بوده ام
چهار ساله
چه زیاد و چه بزرگ
چه دیر شد
همیشه شستشوی سنگ قبر تو با باران بود
امروز با من است
که هنوز از بوی خیار کردستان سرفه می کنم
دیشب عمو را دار کشیده اند
مادر خواب پروانه می دید
یکی گفت زنده باد مقتدی صدر
مقتدی برای من بابا نمی شود
 
نه من هفده سال پیش از خواب پریده ام
نه تو چنگ می زدی به بالشم که نزن
نه من از اضطراب موشک ها خیس کرده ام
نه تو از نامه های بابا خیس بارانی
نه من راه افتاده ام از جنوب
نه تو شمال همه ی ترس ها را گریه کرده ای
نه من
نه تو
جنگ است دیگر
تمام می شود / عــُـمر

Saturday, February 10, 2007
 
فرمانده ام
جان گفت
مسلسل را بردار
هدف بگیر
و فکر مزرعه نباش
گرینگو
یک لحظه
فکر نارنجکی که ترکیده
فکر عباس و
مهدی و اینها
فکر آتش گرفته ام هایش
تفنگ تو
بزرگتر است
پس تو پیروی
یک شیشه دارم
یک سیگار
و دوست دختری که به نمی دانم در
کیر بزرگتری گریخته
در زمانی ماضی
راست می گفتند
سرباز که باشی
با هر تفنگکی
آخرش می بازی

Tuesday, February 6, 2007
 
زنده ها این طرف
مرده ها اینطرف
هیچکدام از زنده ها
عاشق مرده ها نباشد و برعکسش
مرده ها را سریع دفن کنید
از هر وری که باشند
ایرانی یا عراقی
بعثی یا یانکی
یانکی یا رینگو
مهم این است
که به قدر کافی گلوله خورده باشند
و خاک کافی ریخته باشید
پلاک ها را همان زیر خاک بگذارید
از شنیدن اسمش هم گریه ام می گیرد

Monday, February 5, 2007
 
دنیا هی
تسبیحش را می چرخاند
و ما هی
مثل مهره های نحیف
بر زمین می افتادیم

Sunday, February 4, 2007
 
وقتی که باران آمد
و فواره یکباره ساکت شد
و کلاغهای دیوانه
توی پارک فریاد کشیدند
فهمیدم تو مردی
یعنی فهمیدم گلوله خوردی
در غربت
در تنهایی
و جای تمام آن سالها
که نترسیدی
ترسیدم
و جای آن شبها
که توی سنگر تاریک
گریه کردی
خندیدم
و یاد همه چیزها را
که از یاد برده بودندت
فریاد کشیدم

خواهش می کنم
اختیار داری
وظیفه من بود
به هر حال
زحمت کشیده بودی
 
به ما توصیه می کردند
موقع برق آمدن صلوات بفرستید
برق می رفت
جنگ می آمد
آدمها می مردند
بعد هر چه صدا زدم "صلوات"
از توی تاریکی
صدای خنده می آمد

"از یادداشتهای یک شهید در لحظه های اول بمباران"

Friday, February 2, 2007
 
چه باید برایت بگویم مادر؟
ما را توی کربلا
مثل جوجه ها سر بریدند
چشم های شمر قرمز بود
دستهایش قرمز بود
و لباسش قرمز بود
ما بیگناه بودیم
داستان دوشکا را به ما نگفته بودند
رفته بودیم اجباری
زینب حالش خوب است؟
رضای همسایه هنوز هم گلوله نخورده
خبرش را دارم
هر کسی که بمیرد می آید اینجا
دستهای عباس پیدا شد؟
بچه ها چطورند؟
داستان اصغر را فهمیدم حیوانی
پهلوی مادر بزرگ بهتر شد؟
سر بابا بزرگ هم؟
یاد من باشید
گریه ولی زیاد نکن
دکتر گفت
یادت نیست
آزمایشت را دیدم
چه باید برایت بگویم مادر
توی کار Detail نباید رفت
قلب محسن دوباره درد می گیرد