بی پلاکی های جنگی که نیامده

توی جبهه ها همه جبهه ها یک قبری هست که شاعر لاغری توی آن خوابیده این برای هیچ کس مهم نیست یکسری آدمند که توی بیابان می افتند و هیچ کس سراغشان را نمیگیرد آدمهای بی عرضه ای که قبل از آنکه بتوانند فرار کنند گلوله خورده اند. این هیچ خوب نیست این اصلا عادلانه نیست. آدمها بالفرض هم که بمیرند نباید توی بیابان بی پلاک بمانند. پلاک خیلی مهم است پلاک سرباز از تفنگش خیلی بیشتر ارزش دارد. یک کسی باید یادش باشد. یک کسی باید یادش بیاید...

 

 
   


Friday, August 28, 2009
 
سرباز جهنم را به خانه آورد
و پشت اتاق خواب پنهانش کرد
مادر پرسید آمدی ؟
و سرباز سرش را بری همیشه بر شانه های مادرش گذاشت

Tuesday, August 25, 2009
 
تفنگهای ایرانی
گیر می کنند
جنگ هم
آمریکاییش خوب است
خدا بیامرز ستوان مراغه ای
وقتی مرد
دلش چقدر
گان شیپ و تابوت واقعی می خواست

Saturday, August 22, 2009
 
درد مردن از نیزه
عین درد مردن از کارابین است
عین درد دوشکا
مردن کلن
درد دارد خیلی
به خصوص اگر آدم
زنی توی خانه داشته باشد

Wednesday, August 19, 2009
 
طلف

یک بچه ای بود توی گردان که هر کاری بگی می توانست فقط بند پوتین بلد نبود ببندد. دست از سرش برداشتند بعد یک مدتی. با کتانی می آمد جنگ. قرقیز هم از روی کوه و موه می گرید عینهون پرنده. اسمش صادق بود. امیر قبول کرده بود برایش تفنگ کوچک آورده بود کسی چون زیادی نحیف بود. تا جنگ بود خوب بود. بعد جنگ شنیدم خانه اذیت شده افتاده به اعتیاد. یک بار هم رفتم دنبالش پیدا نشد که نشد...

Monday, August 17, 2009
 
کاشف


W. Eugene Smith

جنگ جهانی دوم، توی میدان جنگ یک سرباز آمریکایی کودکی زخمی و در حال مرگی را یافته است
 
آرامیس
با مرام بود
تفنگ هم نداشت
ولی
شمشیرزن خوبی بود
آرامیس
آرامشی را که
تفنگدارها
سراغ داشتند
توی شمشیرش بود
آرامیس
مثل دیوهای آخر بازی جنگید
و جانش را
و آرامشش را
فدای فرانسه کرد
هورا فرانسه ی قاتل
هورا فرانسه ی قاتل
هورا

Monday, August 10, 2009
 
این سربازهای لاغر
همگی زیر تانک
زیر اسب
زیر خاک
فدای شما باشند
شمایی که
چاقی
ستاره ای
یورتمه ای
سخن پراکنی
دکمه های بمبهای مهلک
زیر انگشت های چاق شماست
انگشتهای سفید و پشمالو
مناسب برای لیسیدن

Tuesday, August 4, 2009
 



فاو پر از غنایم بود
داشتن مردمارو می کشن توی خرمشهر
جای سالم
نبود رو تن مردم
خسته بودم ولی
هر چی که خواب دیده بودم
حرومم شد

Sunday, August 2, 2009
 
توی آینه ی اینجا
من خسته هستم
موی سفید
چشمهای سفید
پر از لکه های سفید
توی آینه اینجا
عکس تو
آن گوشه با ملامت
نگاه می کند من را
"محسن
محسن
شوهرم دادند
چرا خانه مان نمی آیی؟"