بی پلاکی های جنگی که نیامده

توی جبهه ها همه جبهه ها یک قبری هست که شاعر لاغری توی آن خوابیده این برای هیچ کس مهم نیست یکسری آدمند که توی بیابان می افتند و هیچ کس سراغشان را نمیگیرد آدمهای بی عرضه ای که قبل از آنکه بتوانند فرار کنند گلوله خورده اند. این هیچ خوب نیست این اصلا عادلانه نیست. آدمها بالفرض هم که بمیرند نباید توی بیابان بی پلاک بمانند. پلاک خیلی مهم است پلاک سرباز از تفنگش خیلی بیشتر ارزش دارد. یک کسی باید یادش باشد. یک کسی باید یادش بیاید...

 

 
   


Sunday, September 30, 2007
 
دریا
پر از کشتی دشمن است
آسمان از
هواپیما پر
ولی هنوز که هنوز است
یک دشمن ندیده ام ما داریم
با گلوله ها می جنگیم

Wednesday, September 26, 2007
 
بنویس
از این بمبی که ترکیده
دیوید توپ زن
دیس میسد
ادوارد هفت تیر
دیس میسد
کلارای خیاط
دیس میسد
ژان تک تیر انداز
دیس میسد
همین ها بود
و یک چندتا
ابولی رضایی
عمری
مرتضایی
وحیدی
سمیه ای
سعدونی
قاسمی
اکبری
چیزی
که راننده شان بوده

Saturday, September 22, 2007
 
فرمانده شبها
به یاد نامرد هایی که در رفتند
سیگار می کشد
به یاد بچه های شهید
به یاد شهیدان کربلا
حمزه
عباس
یا
حسین
حتی
منیژه خواهرش
شهید منیژه
همیشه می گوید
فرمانده مرده است
من انتقام خدا هستم
برای عراقیها
فرمانده بعد گلوله خوردنش هم
روی بلندیها
سیگار می کشد
نوحه می خواند
در عزاداری

Saturday, September 15, 2007
 
برای مرد غریبه اروند


صاف می آید توی سنگر ، پای ِ برهنه ... با پیراهن مشکی شوره زده ... خیس ِ عرق ... دور و بر را بر انداز می کند و مرا هم که توی سنگر نشسته ام روی کیسه های شنی . جزیی بی ربط از اینجا ... از این سنگر ... از این لباس ... از این اروند ... کنار دریچه ای که دیروز ساختمش با کمک سربازها رو به اروند ... صدای نوحه ، صدای مردم ، صدای اروند پیچیده در هم ... دوربین هشت در سی ِ دیده بانی ِ آویزان گردنم را نشان می دهد و با یک لهجه آشنایی می گوید : برادر این دوربینتو می دی اونور شط رو ببینیم . جواب آماده دارم برایش . معطلش نمی کنم و می گویم که دوربین نظامیست و از نظر حفاظتی نمی توانم دست افراد غیر نظامی بدهم . لبخند می زنم و ادامه اش را می گویم ... جمله ای که از صبح حداقل به صد نفر گفته ام . اینکه چیزی آنطرف نیست ، که آنطرف هم مثل اینطرف است ... که هر چیزی که اینجاست ، آنجا هم هست ... می خندد ، یکجورِ خوبی می خندد ... انقدر خوب می خندد که من هم به خنده می افتم ... پاچه خالی شلوارش را تکان می دهد و می گوید : اونور ِ شط جاش گذاشتم .

ولباگ (+)
 
تلویزیون همیشه درد سر بوده. وقتی که آدم ها را نشان می دهند با هفت و لبخندهای پیروزی و بچه ها را می بینی که تکه تکه روی برانکارد بر می گردند "و وقتی که این صدای مهیب که ملت غیور و شهید پرور ایران ..." شنیدنش سخت می شود وقتی برادر خودت یکی از آن شهید ها باشد و او را از جای زخمی روی مچ پایش شناخته باشیکه یکبار توی بازی فوتبال خودت برایش ساختی. تلویزیون همیشه دردسر است آدم مدام از خودش می پرسد. چرا همیشه فوتبال نیست؟ چرا مردم بیخود با هم می جنگند. این کلاشهای لعنتی توی دست این سربازهای لعنتی توی فیلم چقدر سبکتر است. هوا چه گرم تر است. چقدر زمین داغ باشان مهربانتر است. چقدر زیباتر می میرند...

Tuesday, September 11, 2007
 
گلوله اول
تا سی
بعد اسلحه پر است
بعد به سمت دشمنی
که نمی بینی
شلیک می کنی
یک
دو
سه
تا بیست و هشت
در بیست و هشت
گلوله ای
از کسی که تو را ندیده
جنگ را تمام می کند

Saturday, September 8, 2007
 
شب
سنگ توی سنگر
از دشمن
غنیمت است
شب
خاک توی سنگر
از دشمن
غنیمت است
شب
پیژامه غنیمت است
قمقمه غنیمت است
خنجر غنیمت است
دوشکا غنیمت است
ودکا غنیمت است
این دانه کشمش
و این خواب و آرامش هم
غنیمت است
ولی غنیمت نیست
آن را
از خانه آوردم

Saturday, September 1, 2007
 
سنگ ها
کلوخها
آدم اول به جنگ آدم دوم رفت
تیرها
تفنگها
مادرها
گریه می کردند
نزدیکهای غروب
از توی دشت
جنازه آوردند
سال بعد
استخوان قلابی
توی قوطی سیگار
و ستاره های جدید
برای دستهای روی ماشه نرفته