بی پلاکی های جنگی که نیامده

توی جبهه ها همه جبهه ها یک قبری هست که شاعر لاغری توی آن خوابیده این برای هیچ کس مهم نیست یکسری آدمند که توی بیابان می افتند و هیچ کس سراغشان را نمیگیرد آدمهای بی عرضه ای که قبل از آنکه بتوانند فرار کنند گلوله خورده اند. این هیچ خوب نیست این اصلا عادلانه نیست. آدمها بالفرض هم که بمیرند نباید توی بیابان بی پلاک بمانند. پلاک خیلی مهم است پلاک سرباز از تفنگش خیلی بیشتر ارزش دارد. یک کسی باید یادش باشد. یک کسی باید یادش بیاید...

 

 
   


Monday, December 28, 2009
 
پر را بلند کرد و گفت "به پرنده هم رحم ندارند این بعثی ها" همه با خودشان گفتند "ما هم" ایرانی ها آنور خط بودند...

Monday, December 21, 2009
 
اولش سه تا قمقمه بود
و ما سی نفر بودیم
باید دقت می کردیم
صاحب گردان گفت
بعد فقط من
و یک رودخانه بودم

Friday, December 11, 2009
 
یک سوسن کوچک هست
بالای تپه ی روبرو
که من
را یاد سوسن خودم می اندازد
همانقدر نازک
همانقدر قرمز
همانقدر تازه سال
همانقدر غمگین
وقتی که باران می بارد

Wednesday, December 9, 2009
 
با اولین برف سرجوخه نامور گورش را گم کرد
بیست سال از آن روزها گذشت
گور پدر هرچه । । ।

Monday, December 7, 2009
 
Broke back Mountain

گلوله ها
گریه و اینها
و تفنگهای ژ سه
عاشق کلاش های معصوم
دشت داشت پشت شیشه ها تکان می خورد
یک چیزی
توی کله ام می گفت
آه عشق من
عشق من
پروانه
و مثل یک
ثاقب قرمز
توی شب گم شد
اولش دو تا بودیم
من و مجید سعدی
سعدی مطلق
بعد هم
شب بود
باد لای نخلها تکان میخورد
و رد رفتن موج
و رد رفتن شن
و رد عروق
و عشق دردناک
و درد دردناک
و خندۀ مهمل
و تفنگ
و بلندی
و سیاهی یک
پرندۀ ریشوی مهربان
که شب گم شد
"برادر امشب جا نیست
من همین اینجا می خوابم"
چایی قرمز
رودخانه
مجید
مجید
مجید
ویفر قرمز
و آبادان
زندگی همینها هم بود