بی پلاکی های جنگی که نیامده

توی جبهه ها همه جبهه ها یک قبری هست که شاعر لاغری توی آن خوابیده این برای هیچ کس مهم نیست یکسری آدمند که توی بیابان می افتند و هیچ کس سراغشان را نمیگیرد آدمهای بی عرضه ای که قبل از آنکه بتوانند فرار کنند گلوله خورده اند. این هیچ خوب نیست این اصلا عادلانه نیست. آدمها بالفرض هم که بمیرند نباید توی بیابان بی پلاک بمانند. پلاک خیلی مهم است پلاک سرباز از تفنگش خیلی بیشتر ارزش دارد. یک کسی باید یادش باشد. یک کسی باید یادش بیاید...

 

 
   


Monday, June 28, 2010
 
یک روزی
می آیم
عین گنجشکها
روی دامنت می
سرم را می گذارم
بر پات
و تو
تا ابد
برای خیاطی همیشه نخ خواهی داد
در همان لباس قرمز
با همان دستهای سرخ
می آیم
مطمئنم که می آیم
حتی اگر شوهر کرده باشی

- روی دیوار سنگر نوشته بود
فکر کردم حالا که هواپیما دارد می آید
یک نفر لااقل باید
این را خوانده باشد

Monday, June 14, 2010
 
MOSTAFA

پوست کردن نارنجک
چاقوی ویژه می خواهد
به این سادگی ها
نمی شود گلوله خورد
و زبان مسلسل
حرفهای غمگینی است
باید سنگر را
پوست کند
پوست کند
پوست کند
تا به سنگ خاره رسید

گفت غم
به خوابم آمده بود
خونی و
مهتابی
جای مهری بزرگ
غم
روی پیشانی

سر گذاشت روی شانه ام و های
گریه کرد
گریه کرد
گریه کرد
 
الف لام مین
بی هوا می روم روی میدانی که از نبودنت
 دور سرم می چرخد هی
هی بچرخ تا گیج از صدای سوت خمپاره پاره ای که نامه ات شده
و عکسی که جای من در آن خالی ست در لباس مردی با کت و شلوار مشکی
و کراواتی که جنگ از گردنم باز کرد


Sunday, June 6, 2010
 
یک نفری آنور هست
که هر باری من تق
او هم تق
و اگر او تق
من هم تق
و این گاری تاریخ است
که می رود از میان ما
تق تق
تلق تق

آخ

ول کن این چیزها را که
توی تاریخ نمی نویسند