بی پلاکی های جنگی که نیامده

توی جبهه ها همه جبهه ها یک قبری هست که شاعر لاغری توی آن خوابیده این برای هیچ کس مهم نیست یکسری آدمند که توی بیابان می افتند و هیچ کس سراغشان را نمیگیرد آدمهای بی عرضه ای که قبل از آنکه بتوانند فرار کنند گلوله خورده اند. این هیچ خوب نیست این اصلا عادلانه نیست. آدمها بالفرض هم که بمیرند نباید توی بیابان بی پلاک بمانند. پلاک خیلی مهم است پلاک سرباز از تفنگش خیلی بیشتر ارزش دارد. یک کسی باید یادش باشد. یک کسی باید یادش بیاید...

 

 
   


Friday, January 30, 2009
 
زمستان پلک های من
تابستان سینه بند تو
چه سنگین خواب هاب من
چه تنگ دل کوچکت
و عکس ها
و خنده ها
خون
می چکد از گونه های من
زمستان سردی ست
بی برف
بی تو

Saturday, January 24, 2009
 
مرگ مادر

اوت گذشته در گرجستان دیتو ، یک پسر بچه شش ساله را دیدم که خانه اش هدف گلوله توپ نیروهای روسیه قرار گرفته بود.

او را در بیمارستان ملاقات کردم. همانجا بخیه هایی که تمام پشتش را پوشانده بود نشانم داد و درباره حمله برایم گفت.

او فقط یک بار لبخند زد و آن وقتی بود که گفت باید از بیمارستان برود چون مادرش به زودی زایمان خواهد کرد و می خواهد وقتی مادرش با بچه خانه می آید، آنجا باشد.

گفت مطمئن است که بچه پسر خواهد بود. وقتی اتاق را ترک کردم عمه اش دنبالم به راهرو بیمارستان آمد و زیر گریه زد: "دیتو نمی داند که پدر و مادرش هر دو مرده اند."

دیتو، زئوسو، لارا و حالا هزاران کودک دیگر در غزه هر یک به شکلی با تجربه هایی که باقی زندگی آنها را شکل خواهد داد سر و کله خواهند زد، تجاربی که بیشتر ما حتی نمی توانیم تصورش را بکنیم.

گزارش بی بی سی
 
"جورابهایت بوی جبهه گرفته خودت هم همینطور" جورابها را انداخت توی رخت چرکها لباسهایم را هم همینطور. خودم را هم هول داد توی حمام. من همینطور لخت عین گوسفندها نگاش می کردم. زل توی سینه هاش گفت"چی رو نیگا می کنی بسیجی؟"

Sunday, January 11, 2009
 
غزه دارد آتش می گیرد؟
هاه هاه اینجا
هر روز چارشنبه است
و ما نزدیک عیدیم
و عید هیچ وقت نمی آید
شهیدها هم حتی
از رسیدن به فیض الهی
خسته هستند
تمامش کنید
تماممان کنید
التماس می کنم
 
سه شنبه بوی گتر می داد
دو سوراخ روی بتل
به مرتضی علی قسم سپيده نزده بود
برف نزده بود
پلک هم
اما صبح در ارتفاعات دیگری کنارقبر خواهرم از خواب بلند شدم